![]() |
|
![]() |
|
|
باید رفت ...87/11/19سلام عزیزانم من رفتم خدمت نامقدس و وقت تلف کنی سربازی ... راهی به جز رفتن نیست!!! پس تا پایانش خدانگهدار ... |
|
|
|
كلمه شی نيست ...87/10/13
كلمه شي نيست . كلمه ي خدا ، خدا نيست . اما ذهن مدام كلمه انبار مي كند ؛ كلمه ، كلمه ، كلمه و آنگاه كلمه ، حجاب مي شود . اين واقعيت را در خود مشاهده كن : آيا ميتواني بدون وساطت كلمات چيزي را احساس كني ؟ آيا ميتواني بدون وساطت كلمات ، حتي براي لحظه اي ، زندگي كني ؟ فكر نكن ،بلكه ببين . آنگاه مشغول مراقبه خواهي بود . بي حضور كلمات ، حضور داشتن ؛ اين است مراقبه . گلي كه اسير تاج گل پادشاه شده است ، به تلخي ميخندد وقتي مي بيند كه گل مرغزار به موقعيت او غبطه مي خورد !!! |
|
|
|
خدا و شيطان87/09/08
استاد دانشگاه با این سوال
ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند !!!... نام مرد جوان يا آن شاگرد
تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن ... |
|
|
|
اشتراک افکار و عقاید87/06/15
با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم |
|
|
|
TeXt CoMpleX ... 286/12/18
مشکلات تماميت ندارد ... و تو بايد به خداي هستي منتهي شوي! و تمام معجزات ، طبيعت هايي است که هنوز با آنها آشنا و مانوس نشده ايم!!! ديگران را ببخش ، نه به اين خاطر که لياقت بخشش دارند ... به اين علت که تو لياقت آن را داري ، که در آرامش باشي! به مردم نگو يک کار چطور بايد انجام شود ... در عوض بگو چه چيزهايي لازم است تا آن کار انجام شود ... در اين صورت مطمئن باش چنان راه حل هاي خوب و ابتکاري نشانت مي دهند که تعجب خواهي کرد!! بدترين و خطرناکترين جملات دنيا :
|
|
|
|
Text CoMpleX86/11/26
از زندگى بهتر ، چيزى است كه اگر آن را از دست دهى از زندگى بيزار مى شوى! و بدتر از مرگ چيزى است كه هرگاه بر تو نازل گردد از مرگ استقبال مى كنى! آنها كه بر اثر گناه مى ميرند از آنها كه با مرگ طبيعى از دنيا مى روند بيشترند! و آنها كه بر اثر نيكوكارى عمر مى كنند از آنها كه با عمر طبيعى زندگى مى نمايند زيادترند!بدان كه از ديدگاه پروردگار بيرون نخواهى رفت. اكنون ببين چگونه خواهى بود؟ بسيارى از مردم بنده دنيا هستند و دين تنها بر زبان آنهاست ، مادامى كه زندگى آنان در پرتو دين و روبراه است از آن حمايت مى كنند; ولى آن روز كه با حوادث سختى آزموده شوند، دينداران اندكند! ماموريت شما در زندگي تغيير دادن دنيا نيست ......ماموريت شما در زندگي تغيير دادن خودتان است. هيچ كس بر ديگران بزرگى نمى فروشد مگر به خاطر حقارتى كه در درون وجود خود احساس مى كند! دنيا براى هدف ديگری آفريده شده ، نه براى خودش. آيا جوينده عشق هستيد؟ پس بياموزيد که فروتن باشيد عشق مانند آب جوياي زمين هاي پست است. |
|
|
|
خدايا تو معرکه ای!86/11/12
ما
يک باغچه ی کوچک داريم که توی آن يک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او به ريشه هايش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و
چه کار می کند؟
فکر می کنم درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟ هر وقت برگ هايش می ريزد، توی دلم می گويم : ديگر تمام شد،
مرد اما هرسال خدايا! دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می
دهی و جوانه توی دست هايش ذوق می کنم و گلهای قرمز، که انار می شود، من همينطور می مانم که آخر
چطوری؟ خدايا! آخر تو چطوری از هيچ چيز ، همه چيز درست می کنی؟ کنار باغچه می نشينم، يک مشت خاک برمی دارم و می گويم: آخر قرمزی
انار از کجای اين خاک خدايا ! به يادت می افتم، حتی با ديدن دانه های سرخ انار ... بار ديگر چشم باز کن و نگاه کن
خيلی وقتها خدا آدم را دعوت می کند به نگاه کردن. ولی حيف
که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نيستيم. ما ذوق زده نمی شويم.تعجب نمی کنيم و
اصلا حواسمان نيست که خدا همين جاهاست. توی همين باغچه ، لای همين ابرها، روی همين
ثانيه ها. چشم های ما به همه چيز عادت کرده اند به همه چيز ........... تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا حالا شده که با ديدن چيزی، مثلا يک درخت، يک پرنده
خدا تو واقعا فوق العاده ای ! |
|
|
|
يک ديوار تا خدا ...86/08/21
دنیا دیوار های بلند دارد
و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا
رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی
آدم را قلقلک می دهد . کاش این دیوارها پنجره داشت
و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم
پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟ می شود از دیوارها فاصله
گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه
ای برداشت و کند و کند ... شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی .... همیشه دلم می خواست روی این
دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و
نسیم،برای ... بگذریم. گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن
و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف
بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی
کند . دیوارهای دنیا بلند است، و من
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر
شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم
را پرت می کنم آن طرف دیوار : (آن طرف ، حیاط خانه ی خداست) و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم: "دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار .همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ... آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم ..... من این بازی را دوست دارم
|
|
|
|
خدایا ... خداوندا86/08/15
خدايا : به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش . ای خدا : ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو . خداوندا : ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می
زنيم . اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان . خدايا : بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که
ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به
ما بشناسان خدايا : نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته
باشيم . خداوندا : به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ
و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما |
|
|
|
بهترین زندگی86/08/11
بهترین زندگی ، آن نیست که تو در کنار نعمت و قدرت |
|
|
|
برترین ایمان ...86/08/04
برترین ایمان آن است که بدانی که خداوند همه جا با تو است
|
|
|
|
راز تنهایی86/08/03دل آدمی ، خیلی بزرگتر از این زندگی است
و این راز تنهایی اوست ... |
|
|
|
سرچشمه !86/08/01در تاریکی چشمانت را جستم در تاریکی چشمهایت را یافتم و شبم پر ستاره شد. تو را صدا کردم در تاریکترین شبها،دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی. با دست هایت برای دستهایم آواز خواندی برای چشمهایم با چشم هایت برای لبهایم با لبهایت با تنت برای تنم آواز خواندی من با چشمها و صدایت انس گرفتم چیزی در من فرو کش کرد چیزی در من شکفت من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم و لبخند آن زمانیم را باز یافتم ! در من شک لانه کرده بود دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد و من تازه شدم من یقین کردم یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم و در گهواره ی سالهای نخستین به خواب رفتم در دامانت که گهواره ی رویا هایم بود و لبخند آن زمانی ،به لبهایم برگشت با تنت برای تنم لالا گفتی چشم های تو با من بود و من چشم هایم را بستم چرا که دستهای تو اطمینان بخش بود بدی ،تاریکی ست شبها جنایتکارند ای دلاویز من ای یقین!من با بدی قهرم و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم. صدایت می زنم .گوش بده قلبم صدایت می زند شب گرداگردم حصار کشیده است و من به تو نگاه می کنم، از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم چرا که هر ستاره آفتابی است من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشم های تو سرچشمه دریاهاست انسان سرچشمه ی دریاهاست!!! |
|
|
|
مقصد رسیدن نیست ...86/07/23
مقصد رسیدن نیست. رفتن رهیدن نیست. رفتن، به هر بیراهه رفتن، هرز گردیدن، چون چرخ چرخیدن نفس تحرک! خواهش کور زمان ماست گام نهایی در نهان ماست بعد از رسیدن ها گامی دگر باقی ست. |
|
|
|
بگذار خاموش بمانم |
|
|
|
جور دیگر باید بود86/07/14
براي رسيدن به چيزی كه تا به حال نداشتی |
|
|
|
تو به من آموختی86/07/06آن روزی که چاروق هایم را به پا کردم تو به من آموختی که از رنج هایم مرکب بسازم و با سختی،راحت باشم تو در من چشم گشودی تو در سینه ام وسعتی آوردی که رنجهای بزرگ را،بارها تحقیر کرده ام تو مرا با شاید با فردا با پایان شب فریب ندادی چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟ نمی دانم در دل خاموشم چه آتشی افروختی نمی دانم در شبستان سینه ام چه قندیلی آویختی نمی دانم چگونه مرا از معبر لحظه ها گذر دادی ولی می دانم بت هایی را که تا دیروز،در هزار لای دلم نگاه می داشتم امروز با نگاه تو،با دست تو مشکنم آدمهایی که آسمان آبی غرور من بودند امروز حتی یادشان بر سینه ام سنگینی می کند چقدر شیرین بود آن دیدار تو مرا با ترازویی دیگر سنجیدی تو وسعت سهمگین دلم را نشان دادی آن شب با آتش سرکش تو،به جشن تبخیر،به جشن آزادی رسیدم آن شب حصارها را به شهادت احساس کردم امروز من شوریده به وسعت ایمان آوردم می بینی چگونه پوسته ی محبوب خود را می شکنم و حیاتی دیگر و روزی دیگر را می خواهم می بینی بر دیوارها شوریده ام من خودم را باور کرده ام من جام عشق را نوشیده ام می بینی من مست مستم چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟ |
|
|
|
آغاز در نهایت86/07/04
بالهای آگاهی من اقتدار پروازم،در وسعت بلا،در هوای طوفانی عشق تو،شکست و باران چشم هایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل،سپرد اکنون در سینه ی خسته ی من،جوانه های تمنا شکفته است باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد راستی ای التهاب دل انگیز! با دلهای شکسته و اشکهای سرشار چه می کنی؟ چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه رنج ها را راحت بپوشم و راحتی را از شاخه ی رنج ها،صمیمی بچینم و خوشنودی را با زبان درد مزمزه کنم و راه بیفتم در جنگل محبت تو،زشتی ها و رنج ها،زیبا روییده اند در آسمان عنایت تو،پرنده های عاجز به معراج اقتدار رفته اند در دریای طوفانی فیض،راستی چقدر آرامش گسترانیده اند آیا در این ضیافت سرشار مرا تنها و خالی می گذاری؟ |
|
|
|
فسیل نشیم !!!!86/06/23
برای آن که یک سنگ فسیل شود... |
|
|
|
خدا عاشقت شده ....86/06/11اگه بی پناه شدی ، اگه دلت گرفت ، اگه شکست ، اگه تنها موندي ،
اگه اشکات سرازير شدن اگه ...
اون موقع است که خدا عاشقت شده ، اگه دستت رو نگرفت
و باز هم احساس تنهايي کردي،اون لحظه است که
داري به خوشبختي نزديک ميشي
ولي حيف که خودت خبر نداري!
|
|
|
|
دو خدا وجود دارد ...!!!86/05/30دو خدا وجود دارد : خدایی که استادانمان به ما آموختند و خدایی که به ما می آموزد ، خدایی که مردم همیشه درباره اش سخن می گویند و خدایی که با ما سخن می گوید ، خدایی که آموخته ایم از او بترسیم و خدایی که با ما از مهر می گوید . دو خدا وجود دارد : خدایی که آن بالاست و خدایی که در زندگی روزمره مشارکت دارد ، خدایی که ما را مواخذه می کند و خدایی که قصورات ما را می بخشاید ، خدایی که ما را به آتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان می دهد . دو خدا وجود دارد : خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خرد می کند و خدایی که ما را با عشق می رهاند ... (با تشکر از بردیا) |
|
|
|
ای کاش می شد یا الله .....86/03/27خدایا
کاشکی همه میدونستن که عشق به تو
آخرشه |
|
|
|
درد دلی بين خدا و بنده گنهکارش .....86/03/24خدايا با من قهري ...!!! بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد ..... |
|
|
|
امروز صبح که از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با |
|
|
|
تنهایی ... تنهایی86/03/14گاهی به تنهايی مي نشينی انگار تنهايی به تو ياد ميدهد چگونه ادامه پيدا کنی . چطور همه چيزهايي را که بايد از خاطر ببری فراموش کنی و دوباره وقتی به آيينه نگاه ميکنی به يک آدمي که تازه متولد شده بخندی وتبريک بگويی. تنهايی يک فرصت هست آدمهايی که دائما خودشون را در شلوغی شهر و خاطره و حرف و دويدنهای به هر طرف گم ميکنند اين فرصت را از خودشون ميگيرند. تنهايی يک نشانه است نشانه ای از بلوغ آدمهايی که ميدانند بخش بزرگی از روح آدم هميشه تنهاست. تنهايی گاهی يک بهانه است بهانه ای برای رهاشدن از روزها و لحظه های تکراری و بی هيچ خاطره ای نو و خوش و شيرين. تنهايی گاهی هم قاب سکوت آدمی است که خودش را در يک لحظه به ديوار ميخکوب کرده است شايد براي مدتی از زمين خدا آويزان باشه. تنهايی گاهی برای به ياد آوردن يادهايی است که آدم دوستشون داشته و اينقدر مشغول بوده که کم کم داشته فراموششون ميکرده .......... |
|
|
|
مخابره الهی !!!86/03/14
|
|
|
|
عشق ........ تنها آزمون آدمی86/03/03
عشق بورز نه بخاطر ایجاد پیوند بین دو شخص ، عشق بورز همچون گردابی زاینده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پرتب و تاب ، با حرکاتی چنان سریع که نتوان دریافت که کدام عاشق و کدام معشوق است ، و رقص ادامه مییابد ژرفتر و ژرفتر، رقصندهها محو میگردند و تنها رقص باقی میماند. بزرگترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزگترین معجزه است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت میگشاید. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل میسازد. اگر دیگری را دوست میداری ، اگر میخواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود .... نه نباید او را اشباع کنی ، تلاش نکن با حضور خود بگونهای او را کامل کنی ، دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد. با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند، و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست. باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است. پس وقت را در جدل ، گلایه و نزاع تلف نکن. شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد. کسی را در آن واحد هم دوست داری و هم از او متنفری .... غیر از این نمیتواند باشد. وقتی تمام عشق خود را در وجود کسی خرج میکنی ، طبیعی است که نفرت خود را نیز در او خرج کنی ، چون عشق و نفرت دو روی یک سکهاند. عشاق در جنگند، ایشان دشمنان صمیمیاند. و آنگاه که جنگ میان این دو رخت بر میبندد. عشق نیز ناپدید خواهد شد. نه! عشق بدون جنگ نمیتواند به حیات ادامه دهد. هرگز نخواه که دیگری تغییرکند. در هر پیوندی تغییر را از خود آغاز کن. از پیوند با مردم گریزی نیست، اما هیچ پیوندی خوشبختی را به تو ارزانی نمیدارد ... چون خوشبختی هرگز از برون نمیآید. خوشبختی همواره از درون سوسو میزند، همواره از درون جاری میشود.
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد ، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد . و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپاريد، هر چند كه تيغها ي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند . و هر زمان كه عشق با شما سخن گفت او را با ور كنيد، هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب درهم میكوبد و باغ شما را خزان كند. زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد . و چنانكه شما رامي روياند شاخ و بر گ شما را هرس مي كند و چنا نكه تا بلنداي درخت وجود تان بالا مي رود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند ، همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد. عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند. آنـــــگاه شما را در خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد ، و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند ، و به گردش آسياب مي سپارد تـــا آرد سپيد از آن بيرون آيـــــد . سپس شمـا را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شـــــويد ، و بعــــد از آن شما را بر آتش مقدس مـــي نهد تا بـراي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شـــــويد. عشق با شما چنين رفتـــــار ها مي كند تــــا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيی از آن شويد . امـــــا اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتها ي عشق باشيد ، خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ، به دنيايي كـــه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ، جا يی كه شما می خنديد اما تمامی خنده خود را بــــر لب نمي آوريد و می گرييد اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ريزيد. عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالک است و نه مملوک ، زيرا عشق براي عشق كافي است . وقتي كه عاشق ميشويد مگوييد (( خداوند در قلب من است )) ، بلكه بگوييد (( من در قلب خداوند جاي دارم )) . و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شما ست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما شايسته بيند حركت شما راهدايت مي كند. عشق را هيج آرزو نيست مگر آنكه به ذات خــــويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آوزويي جوييد ، آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون چوبياری باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خــــواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بود ن را تجربه كنيد. آرزو كنيد كـه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاک ریزد. آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يک روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شد ه است . آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيچان عشق بيانديشيد ، آرزو كنيد كه شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آييد، و به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازی بر لب در ستايش او ................ |
|
|
|
جای خالی بر روی شانه های انسان86/02/23خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم! زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی " راستی عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد" آن وقت رو به خدا کرد و گریست ...... |
|
|
|
خدا هست ما اونو نخواستیم86/02/23اگه کوله بارت سنگينه! اگه خيلي تنهايي و همدمي نداري، اگه بيماري و دستت خالي! اگه بيکاري و دربه در دنبال کاري! اگه بهت ظلم شده و در فشاري، يادت باشه، حتي در تيره ترين شبها، در اوج تاريکي و ظلمت ، هميشه ستاره اي هست که چشمش به توست، اون ستاره يه پيغومه، يه خبر خوش واسه اونايي که به دنبال نورند. ستاره ها هرگز نمي ميرند، حتي اگه تو خواب باشي و اونا رو نبيني |
|
|
|
خدا کنار پنجره ایستاده86/02/23جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جاني وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد. روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالي بيا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولي سالي گفت: " مامان بزرگ جاني بهم گفته که ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟" ... جاني ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت :" متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي احتياج دارم" سالي لبخندي زد و گفت:"نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته ميخواد کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟"... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!"
گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره!
بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه |
|
![]() |
|
![]() |
هر چیز که خدا بخواهد
قلم از آن من است و نوشتن با او , اگر او مرا قبول کند





